خرید بک لینک
پیاده روی اربعین شکوه غیرت شیعی است،یک شکوه جهانی در محیطی که هر طرفش را تروریسم فرا گرفته است. عراق کشوری است در شرق آسیا،همسایه ی ایران و عربستان و کویت و سوریه و ترکیه...کشوری است که اگر به آن سفر کنی خواهی دید که چند سال است که محرومیت سراسر این کشور را در نوردیده و چگونه ظلم و تباهی در دستگاه حکومتی آن سال ها وجود داشته و امروز هم سایه ی تروریسم بر رخسار این کشور افتاده،عراق کشوری است که مدفن شش تن از معصومین است،کشوری است عربی و گرم که همچنان مردم آن هم پای نخلستان هایش ایستاده اند... ام عمار پیرزنی بود ساکن یکی از روستاهای مابین نجف و کربلا،با همان درد پا و کمر خمیده اش به کنار جاده آمده بود و می خواست که زائران مهمانش شوند،دلمان برایش سوخت،گفتیم عشق او این است که یک شب زائر حسین مهمانش باشد،مهمان خانه اش شده ایم. خانه اش شباهت چندانی به خانه های ما نداشت،چهار دیواری ای که با بلوک های سیمانی روی هم چیده شده شکل گرفته بود،با دو اتاق کوچک و بزرگ در آخر حیاط که پرده ای در ابتدای آن ها آویخته شده بود،با یک چراغ علاءالدین در وسط اتاق بزرگ که قرار بود محل اسکان امشب زائران حسین باشد..

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:15

تصمیم گرفتم توی این پست قسمتی از پی نبشت رو بذارم که ان شا الله بزودی چاپ میشه و فعلا پروسه ی مجوز رو داره پشت سر می ذاره...بد نیست که قسمتیش رو براتون بذارم...ان شا الله که خوشتون بیاد گفتم: دیگه نمی تونم،دیگه دستام سمت کلاویه نمی رن،از من نخواه که بتونم روی این نت بزنم...من حتی شعرهامم تلخ شدن و روی مدار خوشی مثل قبل نیستن... گفت:حرف آخرت همینه؟ از شنیدن این حرف متنفرم،این که بیایند و یکهو بگویند حرف آخرت را بگو،تمام...یا اینـکه بیایند حرف آخرشان را بزنند و بروند و روزی از تو متنفر بشوند که چرا حرفی نزدی دم آخر؟چرا وقتی که ما رفتیم و حرف آخر را زدیم،تو هم رفتی...آخر چه بگویم؟بگویم از حرف آخر بدم می آید که باورشان نمی شود... فقط نگاهش کردم نگاهمان یک لحظه به هم گره خورد،فهمیدم که نگاهش را در آن لحظه دزدید یک جعبه مونتانا درآورد،تعارف کرد: می کشی؟ سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم،گفتم نه،دودی نیستم... لبخند مسخره ای زد،در حالی که داشت از سیگار کام می گرفت رفت پشت پنجره،گفت: می بینی چقدر این شهر بزرگ شده؟لعنتی هر روز هم بیشتر جمعیتش می ره بالا... گفتم: واسه ی من چه فرقی می کنه،وقتی که

برچسب: یک قسمت از باب اسفنجی,یک قسمت از شبانه روز,یک قسمت از کارتون باب اسفنجی, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:14

بعضی اتفاقات در زندگی ما مثل یک دفترچه نت می ماند اگر برای اول حتی نت های بهترین اپرای دنیا را جلویمان بگذارند آنقدر ذهنمان دچار تشویش و دگرگونی می شود که حد ندارد حالا اگر ذره ذره نت ها را یادمان بدهند،ذره ذره فرکانس های سازهایمان بشناسیم،کم کم کلاویه را لمس کنیم،آرشه روی سیم های ویالون بکشیم،آرام آرام فشار روی فرت را دریابیم و در کل آرام آرام سواد موسیقیایی را بالا ببریم دیگر نه تنها آن اپرا مشوش نیست،بلکه لذت بخش هم هست،چون ما نت را میبینیم و توی ذهنمان صدای زیر و بم شدن ساز را می فهمیم،توی خیالمان ساز می زنیم و میبینیم این علائمی که دیروز ذهنمان را از فرط اعجاب و درهم بودن زیر و رو می کرد،شده آرام جان این روزهایمان شاید باورتان نشود،گاهی اوقات آنقدر جلو میرویم و لذت این نت ها را درک می کنیم،که شاید روزانه چند بار آهنگی را که در زمان نبود سواد موسیقی دوست نداشتیم را بنوازیم... یعنی آن دفترچه سیاه و سفید با نوشته ها و علامت های اجق و وجق،می شود بهترین دفترچه،بهترین خط و بهترین علامت های دنیا... این نت ها و این شناخت و این نواختن ها همان مسئله ی زندگی ماست،بعضی چیزها را نمی پسندیم،چون

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:14

موضوع انشا:در سلف دانشگاهتان چه می گذرد؟ به نام خدا بر همگان واضح و مبرهن است که شکم،حرف اول و آخر را در یک زندگی دانشجویی می زند و بنابراین سلف اساسا مسئله ی مهم است و نقش پررنگی در زندگی فلک زندگان دانشجو دارد. بابایمان می گوید که سه جا غذایش به درد عمه ی نداشته ی یزید می خورد،یکی دانشگاه،یکی بیمارستان و دیگری پادگان،البته لازم به ذکر است که دانشگاه ما یک پادگان است که حتی دختران هم در آن مشمول می شوند. و اما از سلف دانشگاه خودمان بگویم که سالنی است بزرگ با مسئولان سیبیل در رفته و خالکوبی نموده،که اگر می خواهی از ترس اشتهایت کور نشود،بهتر است به چهره شان نگاه نکنی و مثل بچه ی آدم بروی سر میزت غذا را بخوری و بروی. ورودی سلف پسران را چنگیز خدا بیامرز به همراه پسرش همایون پوشش می دادند که بعد از فقدان چنگیز که علت مرگش را هم در همین انشا مرقوم می فرمایم،معلوم نیست همایون به سرکردگی چه کسی وظیفه ی خطیر و بزرگ پوشش سلف پسران را انجام می دهد.در سلف دختران هم گوهر همسر بیوه ی مرحوم چنگیز به همراه دخترش همای وظیفه ی پوشش این سالن را دارند. و اما از مواد غذایی سلف بگویم که ای کاش هر روز غذا ج

برچسب: کافور در سلف دانشگاه,رزرو غذا در سلف دانشگاه کاشان, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:14

می رویم کنار شوفاژ که به لطف تکنولوژی همه چیز در آن قاطی شده و هم جیب دولت گرامی را گرم می کند و هم کانون صمیمی خانواده ما را،این کانون خیلی گرم است،هر کسی گوشی به دست یک جا نشسته و دارد وای فای سواری می کند،این میان اگر وقتی کند دانه ای انار بر دهان می گذارد و یک فحش آبدار نصیب فروشنده می کند که جو انداخته به ما،این انار است آخر؟ خبری از شاهنامه نیست،تلویزیون روشن است و دارند رزم نامه می خوانند،ناگهان یکی با بی حوصلگی خاموشش می کند و با لحن بدی می گوید:این چه چرت و پرتی می گه آخه؟چرا بی خودی روشنش می ذارید؟ اینجا مرد می طلبد که به طرف بگوید بابا،جان جدت بگذار روشن باشد تا بفهمیم بالاخره آخر عاقبت این رستم با این حجم از کشت و کشتار و فرانکی بازی به کجا می کشد...ولی خوب نگاهی به زین گوشی وار و راه اینترنتی اش می کنیم و از خیرش می گذریم... یک ظرف پر از هندوانه می بینیم،دلمان می تپد تا مثل گذشته اصفهانی وار با قاشق به جانش بیفتیم و سفیدش کنیم:)ولی خوب زودتر برایمان قاچ کرده اند،سرخ است و انگار شیرین،تکه از یک قاچ را بر دهان می گذاریم که به جای شیرینی طعم بی مزگی را به ضرس قاطع احساس می کن

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:14

صفحه بندی